عیدانه

 

نمیدونم چرا یه چند وقتیه که اصلا نمی تونم متمرکز بشم برا نوشتن، نه تنها اینجا کم مینویسم که از داستان و شعرم موندم، یعنی یه فرصتی مثل تعطیلیه عید که فکر میکردم چه خوبه تا یه سرو سامونی به این مخ بدم هم برام بی نوشتنی همراه داره. خودم فکر میکنم بیشتر بخاطر مشغله نزدیک عید و شلوغیه کاریم بود.

اولین سالی بود که از یک ماه قبل به فکر دیزاین سفره هفت سین و این برنامه ها نبودم و به همین دلیل فراهم کردن هفت سین امسالو به مامانم محول شد و سنگ تموم گذاشت از یه شو *سفره هفت سین یک مدل انتخاب نموده و برای منزل خریدن...

خلاصه که بدجور مشغول بودم امسال دم عید...قبل عید بهمون گفتن باید از یکم بیایم شیفت هرکی باید یک روز انتخاب میکرد منم 1 فروردین انتخاب کردم ولی 4 روز پیش گفتن کنسل شده و ما هم چهارشنبه دیگه از همه خداحافظی کردیم و کلی تبریکات پیشایش بستیم به جان همکارامون اماااااااااااا دیشب که بعلت دلتنگی زنگ زدم پَرپَر٬ گفت فردا کلی کار داره و میخواد فردا هم بره اداره٬منم گفتم غصه نخور دوستم میام کمک و جانفشانانه ساعت 7 بیدار شدم و رفتم سرکار و تا 12 موندم ...چون از قبل با یه دوستام قرار داشتیم که ناهار بریم بیرون٬ بعد تایمی که منتظر غذا بودیم دیدم برام کادو تفلد خریده بووووووووود..یه بلوز خیلی خوشگل + یه روسری کِرِم ،خیلی سورپرایز شدم شدیییییییییییییید(کلی غافلگیر شدم آخههههههه)...بعد هم چون درجریان اکران جدایی* نادر* از سیمین بودیم بالاخره طلسم شکسته شد و دیدیمش و با اینکه به همه توصیه اکییییییییییید دارم که حتما برید ببینید از دستتون نره٬ امااااااااااااا سعی کنید بعد عید برید چون خیلی غم انگیزه موضوع و فیلمش

بعد هم روانه خانه شدم و فهمیدم قرارِ فردا 8 صبح بریم سفر... دارم از خستگی میمیرم ولی خوب دلم نیومد آپ نکنم ، لیست وسایل مورد نیازمو نوشتم اما هنوز ساکم آماده نیست...

دوست داشتم سال تحویل خونه خودمون باشیم کنار هفت سین شیک و جینگولیمون ولی چه کنم که آراء 3 بر 1 به نفع بقیه است و من نیز فداکارانه گوش میدهم...

شاید این آخرین پستم تو سال 89 باشه که سرشار از خواب آلودگیست اگه خونه بودم دقایق آخر مینوشتم ولی دیگه (پطرس شدنم عالمی دارهههههههه)...برای همه دوستای خوبم که میخونمشون و منو میخونن یا نمیخونن، بهترین آرزوها رو دارم...

برای همه دوستایی که لینکم هستن  آرزوی سالی پر از آرامش ، لبخند، سلامتی و موفقیت میکنم و امیدوارم به همه آرزوهای خوبتون برسید...

خاصه:

 کیانای عزیزم که همیشه به یادشم و اولین دوست وبلاگیم بوده و بشدت مشتاق دیدار روی ماهشم از نزدیک  (استواااااااااا).

محبوبه گلم که  لذت می برم از تصویر سازیای قشنگش و نوشته های بدون کامنت بازش...

ضحی مهربون و هنرمندم که دلم پَر میزنه برا حس قشنگش و نقاشیاش،

نیروانای خوبم که زیباست، مهربان و خوش قلب

و نونوش که اولین سال در کنار همسرش رو شروع میکنه...

حرف آخر:

خدایا از بین این جماعت متاهلین رو با عشق و سلامتی برای همسراشون حفظ کن و عنایت اساسی برای جمیع مجردها علی الخصوص مجردین لینکدونیه مذکور بفرما که سروسامون بگیرن و اسباب خوشحالی فراهم بشه....آمیییییییییییییین...

 

گیسوان کمندم

 

بعد از کلی امروز و فردا کردن و ذیق وقت(درست نوشتم آیآ!!!!!؟؟؟؟) بالاخره رفتم موهامو کوتاه کردم... طفلکیا روزی 9 ساعت زیر مقنعه بودن ، همش فکر میکردم دارن بهم شدید فحش میدن .خیلیم ضعیف شده بودن آرایشگری که پیشش ابرو بر میدارم کلی بهم لوسیون و سرم معرفی کرد و گفت اگه میخوای وقت کوتاهی هم برات بزارم. ولی گفتم نه آخه کوتاهیشو خیلی دوست ندارم برا همین رفتم پیش همون خانومی که نزدیکمونه و همیشه میرم ... اول که رفتم جوزده شدم گفتم 10 سانت پایینشو بزن ولی وقتی تموم شد دلم گرفت...آخه خیلی کوتاه شددددددددد، البته الان تا سر شونه امه ولی خوب تا عادت کنم بهش یکم طول میکشه...

وقتی برگشتم و رفتم حموم خیلی احساس سبکی میکردم ، بعد هم بمحض اینکه یکمی خشک شد اتو کردم و رفتم وسط پذیرایی عین سرخوش احوالا میتینگ میومدم، اهل خانه گفتن خیلی خوب شده و بهم میاد و منم.

امروز صبح یه همکارام آش شله قلمکار گرفته بود با نون سنگک آورد سرکار زدیم بر بدن. البته من تاحالا صبحانه آش نخورده بودم ولی خوب بود، برف و بارونم که میومد کلی چسبید جای همه خااااااااااااالی...

*خیابونا خیلیییییییییییییییییی شلوغه، میدونم دمه عیده ولی خوب آخه اونا که شاغل نیستن خوب زودتر برن خرید که از ازدحام کاهیده شود(نطق فرمودم)

**خطاب به اون دسته از دوستای محترمی که کامنتدونیشون بسته است...سال جدیده دست از این کارا بردارین فعالش کنید خوبیت نداره...

 

مشغولیات و تعطیلات

 

وقتی در قفسه کتابامو باز میکنم و چشمم به کتابای امانت پریسا که دستم مونده و بعد از 3سال هنوز نتونستم بهش بدم میافته از عذاب وجدان خل میشم، آخه خودش گفت تا هرموقع خواستی باشه دستت بعد هم که اون فارغ التحصیل شد از یونی رفت و به همین ترتیب روابطمون کمتر شد تا پارسال که فهمیدم شمارشو عوض کرده و امسال فهمیدم شوهر کرده احتمالا رسما قید کتاباشو زده دیگه...

ولی دیگه دوشنبه زنگ زدم به استاد کلاسی که 4 سال پیش باهم میرفتیم و بهش گفتم بیا کتاباروبدم تو برسون بهش چون تا یادمه فامیل دور بودن باهم...باورش نمیشد من بودم که زنگ میزدم کلی ذوق کرد طفلی...این پسر اولین استاد داستان نویسیمه ، از من 4 سال بزرگتره ولی خوب خیلی خوب مینویسه و البته کمی هم به کارش مغروره... اولین داستانی که نوشتم و خوند گفت: یه سبزی فروشی پیدا کنه بده توش سبزی بپیچن چون اونجا بیشتر مورد استفاده قرار میگیره، منم تازه نوشتنو شروع کرده بودم اصلا عادت به این نقدای بیرحمانه نداشتم کلی بهم برخورد و از کلاس خداحافظی کردم و اومدم بیرون...

تو راه برگشت بودم که زنگ زد بهم منم هی ریجکتش میکردم... بعد که جواب دادم گفت تاحالا هیچکی جرات نکره گوشی رو رو من قطع کن ، منم گفتم من قطع میکنم که بدونی یکی هست که جرات این کارو داره...خلاصه که کلا افتادیم تو فاز کل کل باهم... من هی میخوندم و هی مینوشتم که روی اون کم بشه اونم تا میتونست ایراد میگرفت... یکم که گذشت افتادم دنبال کلاسای بهتر و رفتم کلاس گل*شیری و دیگه کلا مسیرم از اون استادم جدا شد، البته انصافا خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و با اینکه زبونش عین نیش مار بود ولی خوب کارشو خوب بلد بود...

زنگ که زدم عین قبلاهااا کلی کل کل کردیم با این تفاوت که من بجای بجای اینکه مثل 4 سال پیش بهم بر بخوره وقتی از تراوشات ذهنیم ایراد میگیره تبدیل شده بودم به یه آدمی که تمام ایراداتی که یادم میاورد رو منطقی جواب میدادم و کلی از پیشرفتم گفتم  و اینکه دارم رمان مینویسم و خلاصه بدجور از خجالت اون زبون ماریش ایندفعه در اومدم...

ازم خواست یه سر به کلاس جدیدش بزنم ولی نشد برم چون کلاسش کاملا غربه و به من خیلی دورمیشه...

نتیجتا با عدم حضور درکلاس کتابها موند بیخ ریشم...

از همه بدتر دیروز داشتم فکر میکردم چقدر موضوع تو ذهنم هست برا یه داستان خوب ولی حسش نیست که ، حالا وقتی حسش میاد خود سوژه ها میپرن...رمانمم که کلا بوسیدم گذاشتم کنار از بس گرفتار کار جدید شدم... سعی میکنم بهش فکر نکنم، این توصیه الف از همکلاسیای داستان نویسیمه که میگفت وقتی به انتهای کار فکر نکنی و بزاری اتفاقا خودشون بیافتن بهتر میتونی بنویسی...

خلاصه که  آخر سالی بدجوری مخم دچار مشغولیات و تعطیلات شدهههههههههه....

 

دو فیلم با دو بلیط!!!

 

در راستای برآورده شدن حاجات جشنواره ایمون از طرف یه دوستام که میدونست من شدیدا به دنبال کردن جشنواره علاقه دارم خبر رسید که فیلمهای منتخب جشنواره قراره چند روز به صورت خصوصی برا اداره شون اکران بشه و ایشونم برا من بلیط گرفته بودن...

دیشب رامبد* جوان طلبید رفتیم ورود* آقایان* ممنوع که واقعا ویشکا خوب بازی کرد و سیمرغ حقش بود...

امروزم دوتا بلیط داشتم به برادر جان گفتم با هم بریم !!کار داشت٬ منم اس زدم به سارا که میای؟ اونم که پایه فیلم ،اومد و خلاصه با اینکه اسب*حیوان* نجیبی* است٬ در جشنواره اکران عمومی نشد ولی امشبم کاهانی طلبید و رفتیم اینم دیدیم امروز و خلاصه کلی حال کردم، همچین دِقو دِلیه این جشنواره نصف نیمه در اومد

اکران از ساعت 7 تا 9 بود و من بخاطر طرح نتونستم ماشین ببرم ...رفتنه ناراحت بودم و کلی خورد توحالم که شب چطوری برگردم، ولی برگشتنه خیابون خیس و خنک بود و بوی بارون میومد اگه دیر نبود تا خونه پیاده میومدم، بدجور هوا باحال بووووووووود.

راستی این جناب کارن*همایونفر بازیشم مثل ملودیهاش جذاب و دوست داشتنیههههههههههه...

وااااااااای امروز خیلی عذاب وجدان داشتم آخه سرکار ناهار خوردم رسیدم خونه مامانم لازانیا گذاشت جلوم خیلی خودمو کنترل کردم ولی یکم خوردم ازش:-( بدجوری نادمم از این کارم...